تبلیغات
آبسردکن

آبسردکن

نمی دونم تا حالا شده که بیفتید رو دنده بدشانسی یا نه. اما این اتفاق برای من تو سال دوم

دانشگاه افتاد و از بس بدشانسی آوردم  که انگشت نمای عام و خاص شدم.حالا چند نمونه شو

براتون می گم:


1 : سرکلاس تحولات سیاسی و اجتماعی بودیم و چون این کلاسی بود که همش خوابمون می

برد برای اینکه یه کم تنوع ایجاد بشه می رفتیم و ردیف آخر آخر کلاس می نشستیم تا محدوده

دیدمون هم وسیعتر بشه.

خلاصه استاد با بیان ظریف و خواب آور خود در حال جزوه گفتن بود و من ومحیا هم تند تند عین این

میرزا بنویس ها در حال نوشتن بودیم خداوکیلی ذره ای هم بازیگوشی نکردیم تا اینکه فقط درحد

یک جمله(خداییش راست می گم) از محیا سوالی پرسیدم که ناگهان طوفانی اومد و منو محیا رو

دربرگرفت:

استاد(بالحن خیلی عصبانی و بالحن کشیده بخوانید): آخه.. چرا.. اینجوری.. می کنید ؟ چرا..

سر..کلاس.. حرف می زنید ؟ منظورم با شما خانمهاست ...اگه ناراحتید.. برید.. بیرون...... من..

براتون.. غیبت نمی زنم ..... چرا.. کلاسو.. بهم می ریزید ؟ این چه.. کارائیه.. که شما می کنید ؟

من اصلا.. مشکلی.. ندارم سر کلاس.. نیاید (یه شعری هم خوند که من چون زل زده بود بهم و

تندتند بد وبیراه می گفت استرس داشتم هیچیشو نفهمیدم)

از اون بدتر همه برگشته بودند و زل زل منو فقط منو نگاه می کردند و می خندیدند آخه جلوی محیا

یکی نشسته بود و کسی نمی دیدش جالبی قضیه اینجاست که محیا هم فکر کرده که استاد با

یکی دیگه است و همراه بقیه کرکر به خودش و من خندیده......


2 : یک همایشی هرسال در 3 خرداد (روزتولدمن) در آمفی تئاتر دانشگاه به مناسبت آزادی

خرمشهر برگزار می شد و ما هم یکجورایی توی برگزاریش دخیل بودیم.

اون سال هم همایش برگزار شده بود و سردار علی فضلی رو هم دعوت کرده بودند تا صحبت کنه و

همه هم توی آمفی تئاتر جمع شده بودند و ما هم تقریبا اون ردیفای اول نشسته بودیم و هم

ردیفمون هم کسایی نشسته بودن که ما باهاشون رودربایستی داشتیم و می خواستیم که

باکلاس جلوه کنیم.

سمت راستم فرناز نشسته بود ، من وسط بودم ،سمت چپم هم سمیه نشسته بود در همین

موقع سردار فضلی یه چیزی گفت که فرناز می دونست پس از اینور من دراز شد تا اونور منو به

سمیه گفت بیا ... سمیه هم از اونور من دراز شد تا اینورم و فرناز گفت من اینو می دونم تندتند

شروع کرد به تعریف کردن برای سمیه............. اما من همچنان مصمم داشتم به سخنرانی گوش

می کردم ها ........


در همین موقع آقاهه یه چیزی تو حرفاش  گفت اما من چون دوتا زنبور دم گوشم داشتن وزوز می

کردن هیچی نفهمیدم.

بعد..........آقاهه..........دقیقا دقیقا ........انگشتشو گرفت سمت منو گفت.......شما خانم شما

بگید من الان چی گفتم؟............(انگار که جلسه درسه و همه مجبورن که به حرفاش گوش کنن)

منو می گید ازخجالت آب شدم. فرورفتم تو صندلیم تا کسی منو نبینه غافل از اینکه  همه منو

دیدن و بازم آبروم رفت.

منم به آرومی به آقاهه گفتم ببخشید نمی دونم............



بازم از بدشانسی هام هست اما چون متن طولانی شد می ذارم برای بعد.


+ نوشته شده در چهارشنبه 19 مرداد 1390 01:49 ب.ظ توسط razi | قلپ آب سرد()


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

مرجع قالب میهن بلاگ
سایتی پر از شکلک برای وبلاگ شما
افزایش رتبه گوگل
بهترین سایت تفریحی
وبلاگ خاطرات رونیک دانشجوی مجرد ...
آرشیو پیوندهای روزانه
ارسال پیوند


نوشته های پیشین

آبان 1390

مهر 1390

شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388


آرشیو موضوعی

شعر
داستانهای کوتاه
اشوزدنگهه
دستنوشته های خودم

نویسندگان

razi


پیوندها

مرجع قالب میهن بلاگ
خاطرات چادرمشکی
آیینه رو
آمین
ارغوانی شو
به سپیدی شب
آتروپات
دست نوشته های یه دانشجوی رامینی
تا همیشه
کلبه ی آرزوها
گلچهره
س.س.ف
نارنجی
خودکار آبی
گمشده ی تقدیر
آشنای دور
خاطرات یک عاقد
عرفان نظرآهاری
آوای من
کتابناک
ویکی پدیا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازدیدها:

Design by : Night Skin