تبلیغات
آبسردکن

آبسردکن








این اتفاق در زمستان 86 زمانی که من ترم اول بودم افتاد :






شب بود و همه خواب بودند. اتفاقا منم خواب بودم اما داشتم یه خواب بد می دیدم.........خواب

می دیدم که یکی از اون هفت پادشاه هی داره با چکش می کوبه روی سرم و صدای بدی ایجاد

می کنه. اول آروم بود:

تق ................................تق.............................تق ........................... تق

.......................... اما کم کم داشت تند می شد تق ......... تق ......... تق ........ تق .... تق

... تق ..تق تق تق تق تق تق ام بعد که تق تق ها تندتر شد صداش تبدیل به شر شر شد. در

همین موقع بود که از خواب پریدم و احساس کردم که بالای تختم خیس آب شده و صدای شر

شر توی خوابم هم همچنان ادامه داره . از تخت پایین پریدم (آخه من طبقه دوم بودم) و لامپ رو

روشن کردم که یهو دیدم همه اتاق خیس شده و از دریچه ای که از حیاط به سقف اتاق ما باز

می شه داره مثل آبی که از شلنگ میاد آب می ریزه. یهو قلبم گرفت پیش خودم گفتم یعنی

چی شده؟ سیل اومده؟ یعنی تابستون زود رس اومده و برف و یخهای توی حیاط آب شده و داره

می ریزه پایین. داد زدم که بچه ها بیدار شن و از اتاق بریم بیرون چون از یکی شنیده بودم که

آب رفته بوده زیر سقفشون و سقف خونشون اومده بوده پایین. همه بیدار شدن  به جز سمیه،

اتفاقا تختش هم نزدیک همون دریچه بود، آب همچنان داشت باشدت می اومد و به مقدارش

هم لحظه به لحظه اضافه می شد. رفتم جلو و سمیه رو تکون تکون دادم اما بیدار نمی شد ،

گفتم الان سقف میاد رو سرت اما پا نمی شد همه بچه های طبقه بالا و اتاق بغلی و مسئول

خوابگاه از سروصدای من و آب بیدار شده بودن و اومده بودن پایین دم در اتاق و با دهانهای باز و

چشمهای گشاد نظاره گر استخر آبی بانوان بودن. اما سمیه همچنان خواب بود عاقبت اینقدر

بالا و پایینش کردیم که خانم منت نهادند و چشماشونو باز کردند و ماهم بزور کشوندیمش بیرون

از اتاق . تمام موکت اتاق خیس خیس شده بود. همه مون تمام وسایلمون رو از اتاق آوردیم

بیرون. همه از تعجب شاخ دراورده بودن ، اما هنوز منشأ ریزش آب مشخص نشده بود. ساعت 3

نصفه شب بود و همه توی زیرزمین که همون واحد ما بود جمع شده بودند. آخرسر مسئول

خوابگاه رفت و به آقای نیک کار (مسئول امور دانشجویی ) زنگ زد که تشریف بیارن خوابگاه.

وقتی که آقای نیک کار اومد مشخص بود که بزور از خواب پاشده و سراسیمه کنان اومده بود آخه

جوراب پاش نکرده بود.

بعد از تحقیقات فراوان مسئول محترم  مشخص شد که لو له ها بر اثر سرما ترکیده و حالا که هوا

یه مقدار گرمتر شده یخش آب شده و اول قطره قطره اما بعد عین وحشی ها از لوله آب حیاط

جاری شده و از سقف اتاق ما ریخته پایین. آقای نیک کار هم رفت فلکه آب روبست.


خلاصه ما چه چیزایی که تو این خوابگاه ندیدیم.............کلی به تجاربمون اضافه شد.





پ.ن : نمی دونم چرا همش فکر می کنم که این پست رو قبلا براتون گذاشتم


+ نوشته شده در جمعه 6 خرداد 1390 08:05 ب.ظ توسط razi | نظرات()


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

مرجع قالب میهن بلاگ
سایتی پر از شکلک برای وبلاگ شما
افزایش رتبه گوگل
بهترین سایت تفریحی
وبلاگ خاطرات رونیک دانشجوی مجرد ...
آرشیو پیوندهای روزانه
ارسال پیوند


نوشته های پیشین

آبان 1390

مهر 1390

شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388


آرشیو موضوعی

شعر
داستانهای کوتاه
اشوزدنگهه
دستنوشته های خودم

نویسندگان

razi


پیوندها

مرجع قالب میهن بلاگ
خاطرات چادرمشکی
آیینه رو
آمین
ارغوانی شو
به سپیدی شب
آتروپات
دست نوشته های یه دانشجوی رامینی
تا همیشه
کلبه ی آرزوها
گلچهره
س.س.ف
نارنجی
خودکار آبی
گمشده ی تقدیر
آشنای دور
خاطرات یک عاقد
عرفان نظرآهاری
آوای من
کتابناک
ویکی پدیا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازدیدها:

Design by : Night Skin