تبلیغات
آبسردکن

آبسردکن




هروقت که به مشهد می رم و از جلوی بازار حکیم رد می شم یادبچگیهام می افتم. اونموقع ها

که به مشهدمی اومدیم مادرم اینا بخاطر اینکه دل مارو بدست بیارن و یه کاری کنن که به ما

خوش بگذره مارو حتما به بازار حکیم می بردن چون (حتما می دونید) که اونجا منبع وسایل

شوخی و لوازم سرکاریه. ماهم هرسری که به اونجا می رفتیم کلی ازاین چیزا می خریدیم و

مردم آزاری می کردیم و خوش می گذروندیم. تا اینکه یکدفعه که به بازار حکیم رفته بودیم من

یکی _ دوتا بمب بدبو ( ازاین بمبها که وقتی فشارشون می دی بعداز چند لحظه می ترکن و بوی

خیلی خیلی بد و ناجوری رو از خودشون پخش می کنن ) خریدم و یک بمب...... شبح..........

فروشنده توضیح داد که وقتی که این بمب ترکیده می شه ذرات اون رو هوا پخش می شه و به

شکل یک شبح درمیادالبته........ توی یه اتاق تاریک.

تصمیم گرفته بودم که این بمب شبح رو وقتی که رفتم خونه خاله ام اونجا همه باهم جمع شیم

بعد بترکونیمش و کلی بخندیم. خلاصه از مشهد برگشتیم و رفتیم خونه خاله ام من و دوتا

برادرام و دخترخاله ام (منظورم همین سرافینای خودمونه ) و پسرخاله ام تو یه اتاق جمع شدیم

و تصمیم گرفتیم که بمب رو همونجا بترکونیم.

در اتاق رو بستیم.......... پنجره ها رو هم بستیم.......... پرده هارو هم کشیدیم..........لامپها رو

هم خاموش کردیم..........خلاصه اتاق رو تاریک تاریک کردیم و همه مون هم یه گوشه جمع

شدیم و نشستیم. یکی مون بمب رو برد وسط اتاق و فشارش داد و سریع برگشت و پیش ما

نشست.

همه مون سکوت کرده بودیم و با دقت هرچه تمامتر زل زده بودیم به بمب و منتظر بودیم تا بترکه

و شبح بیرون بیاد.


سکوت............ سکوت..............سکوت ..............

بوووووووووووومب...................سکوت.............(چشمهاخیره به بمب)...............

سکوت...............(دقت با شدت هرچه تمامتر)..............سکوت.........  

نااااااااااااگهان.......................(همه بافریاد) اخ اخ اخ ....اه اه اه اه ........وای وای ...........اخ اخ

.......این چه بوئیه ........خفه شدم..........وای چه مصیبتی..........این دیگه چی بود

.........اخ
اخ ......چه بوی گندی.....تف تف............

لامپها با سرعت هرچه تمامتر روشن شد. در بازشد و پرده ها کشیده شد و پنجره ها باز شد به

ناگه متوجه شدیم که بمب شبحی درکار نبوده و اون یک بمب بدبوی بوگندو بوده که دمار از

روزگار همه مون در آورده.

اتاق خیلی خیلی وحشتناک شده بود علاوه برپیچیدن آن رایحه ناگوار ذرات بدبوی بمب هم با

شدت به اطراف پاشیده شده بود و فرش و در و دیوارها رو به گند کشیده بود و اینبار بجای اینکه

ما باعث اذیت دیگران شویم خود باعث اذیت خود شدیم.



پ.ن : یکی از اون بمب بدبوها رو که خریده بودم گذاشته بودم تو کیفم و یه دفعه که حواسم

نبود به ناگه روی کیفم نشستم و باعث شدم که اون بمب فعال بشه و تو کیفم بترکه و منو

بدبخت کنه!!!!!!!!!!!!


+ نوشته شده در پنجشنبه 18 فروردین 1390 03:17 ب.ظ توسط razi | نظرات()


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

مرجع قالب میهن بلاگ
سایتی پر از شکلک برای وبلاگ شما
افزایش رتبه گوگل
بهترین سایت تفریحی
وبلاگ خاطرات رونیک دانشجوی مجرد ...
آرشیو پیوندهای روزانه
ارسال پیوند


نوشته های پیشین

آبان 1390

مهر 1390

شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388


آرشیو موضوعی

شعر
داستانهای کوتاه
اشوزدنگهه
دستنوشته های خودم

نویسندگان

razi


پیوندها

مرجع قالب میهن بلاگ
خاطرات چادرمشکی
آیینه رو
آمین
ارغوانی شو
به سپیدی شب
آتروپات
دست نوشته های یه دانشجوی رامینی
تا همیشه
کلبه ی آرزوها
گلچهره
س.س.ف
نارنجی
خودکار آبی
گمشده ی تقدیر
آشنای دور
خاطرات یک عاقد
عرفان نظرآهاری
آوای من
کتابناک
ویکی پدیا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازدیدها:

Design by : Night Skin