تبلیغات
آبسردکن

آبسردکن






توی خوابگاه نشستیم و دوتایی به همدیگه نگاه می کنیم. تصمیم گرفته بودیم که حالا که این

آخر هفته ای نرفتیم خونمون حداقل همینجا به خودمون خوش بگذرونیم. گفتیم یه دفعه اش رو

 می ریم فست فود یه دفعه اش رو می ریم رستوران و شاید هم یه سری هم به یه کافی شاپ

زدیم. فرداش شد و خواستیم راه بیفتیم که من گفتم خوب سمیه تو چقدر پول داری فعلا به من

قرض بده تا من بعدا بهت بدم یهو دیدم چشمای سمیه گشاد شد بعد به من گفت تو فکر این

بودم که من ازت قرض بگیرم. دوتامون به سمت کیفهامون دویدیم و غمزده به هم دیگه زل زدیم

 1000 ت من داشتم و 2000 ت سمیه . باز هم ناامید نشدیم گفتیم شاید بتونیم باهمین 3000

ت ساندویچی ، چیزی بگیریم. که در همین موقع مریم اومد به همدیگه نگاه کردیم و به این فکر افتادیم که از مریم پول قرض بگیریم که یهو مریم گفت سمیه 1000 ت بده می خوام برم بیرون و

تازه اون زمان بود که به بدبختیمون پی بردیم. بدبختیمون زمانی تکمیل شد که یکی از دوستان

سمیه و مریم زنگ زد و گفت که شب میاد خوابگاه ما.

2000 تومنمونو برداشتیم و رفتیم بوفه خوابگاه 1500 ت شد پول همبرگر 250 ت پول نون 400 ت

پول خیارشور و 350 ت هم پول بیسکوییت شد برای چایی آخرشب. لابد می گید پول ندارید

بیخود می کنید با چایی تون بیسکوییت می خورید خدا شاهده ما از این قرتی بازی ها نمی

کنیم چون مهمون داشتیم می خواستیم آبروداری کنیم وگرنه ما خودمون با چایی مون قند هم

نمی خوریم چون اسراف می شه.

خلاصه حدود 500 ت پول کم آوردیم و بدون اینکه مسئول بوفه بگه بقیه شو بدید خودمون جلو

جلو گفتیم که بالا داریم ها  بعدا براتون میاریم البته دروغ هم نگفتیم 50 ت پول سید ته کمدمون

داشتیم.

خلاصه شب روگذروندیم و به هر ترفندی هم که بود بیسکوییت رو نگه داشتیم و نخوردیم و

تصمیم گرفته بودیم چون برای صبحونه چیزی نداشتیم که بخوریم سعی خودمون رو بکنیم و تا

لنگ ظهر بخوابیم. اما گویا فایده نداشت چون مهمونمون کله سحر بلند شده بود هی به ما می

گفت که پاشید..... پاشید..... 5 دقیقه اول رو محل نذاشتیم یعنی اینکه مثلا ما خوابیم و نمی

شنویم اما دیگه بعداز اون ادامه دادن و تظاهر کارب بود بس ضایع.

پس مجبور شدیم که بلندشیم و به چه کنم چه کنم افتادیم برای صبحونه که یهو یادمون افتاد از

شام دیشب مونده و اون بیسکوییت کذایی هم موجود می باشدالبته فکر شام دیشب رو هم

مهمونمون به یادمون انداخت وگرنه ما می خواستیم همون بیسکوییت رو با کلی منت به

خوردش بدیم.خلاصه مهمونمون رفت و ما هم برای نهار یه چیزی سمبل کردیم و خوردیم.

عصر شده بود.......................... هوا گرم بود....................... هرکدوممون روی تختهامون ولو

شده بودیم.......................دلهامون ضعف می رفت............................مثل کسایی شده

بودیم که توی یه جزیره متروک گیر افتادن. هرکسی یه چیزی می گفت مریم که تازه هم از خواب

پاشده بود گفت دلم یه چیز خنک می خواد، هندونه می خوام یعنی ما نباید توی این خراب

شده یه چیز خنک داشته باشیم.بعد متوسل شد به شهدا و باباش که عکساشون رو چسبونده

بود کنار تختش و گفت تورو خدا ما رو خوشحال کنید اگه راست می گید باید امشب به ما شام

بدید. سمیه هم که براش فرقی نمی کرد فقط می خواست که یه چیزی بریزه توی اون خندق بلا.

منم گفتم که ای خدا اگه راست می گی و دعای بنده هات رو برآورده می کنی برای ما ار

هرجاکه خودت صلاح می دونی سه عددپیتزا با نفری یه سالاد و نوشابه بیار. آخرسر تصمیم

گرفتیم و گفتیم که سفره رو پهن می کنیم و اونقدر دعای سفره رو می خونیمتا برامون یه چیزی

پیدا بشه. سفره رو پهن کردیم و شروع کردیم به توهم زدنمن گفتم سمیه بیا دیگه پیتزاها یخ

کرد بدون تو نمی چسبه در همین حین نفهمیدیم چی شد که مریم از سوراخ سنبه های

یخچالمون بستنی پیداکرد و سفره مون خالی نموند.اما ما هنوز تو فکر شام بودیم که بلندگوی

خوابگاه اعلام کرد که ساعت هفت می برن عزاداری و بعد از نماز هم برمی گردونن ما هم گفتیم

حالا که  هیچی برای خوردن نداریم حداقل بریم اینجا بلکه ثوابی کرده باشیم. رفتیم و وقتی

رسیدیم معلوم شد که مسئول خوابگاه ساعت برنامه رو اشتباه کرده و برنامه از این قراربود :

1. نماز مغرب و عشا

2. سخنرانی و عزاداری

3. ...................   شام............................


فقط یه نکته برای همیشه تو ذهن من باقی موند که چرا خواسته مریم که شام بود برآورده شد

اما خواسته من نه.

پ.ن : ولی مسجدتو مسیری بود که بوی پیتزا می داد.


پ.ن مهم : خداییش اینو راست می گم یخچال و فریزمون پر از مواد غذایی بود اما ما دلمون

تنقلات و جی جی بی جی و یه چیز آماده می خواست توان غذادرست کردن نداشتیم.


+ نوشته شده در سه شنبه 14 دی 1389 03:35 ب.ظ توسط razi | نظرات()


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

مرجع قالب میهن بلاگ
سایتی پر از شکلک برای وبلاگ شما
افزایش رتبه گوگل
بهترین سایت تفریحی
وبلاگ خاطرات رونیک دانشجوی مجرد ...
آرشیو پیوندهای روزانه
ارسال پیوند


نوشته های پیشین

آبان 1390

مهر 1390

شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388


آرشیو موضوعی

شعر
داستانهای کوتاه
اشوزدنگهه
دستنوشته های خودم

نویسندگان

razi


پیوندها

مرجع قالب میهن بلاگ
خاطرات چادرمشکی
آیینه رو
آمین
ارغوانی شو
به سپیدی شب
آتروپات
دست نوشته های یه دانشجوی رامینی
تا همیشه
کلبه ی آرزوها
گلچهره
س.س.ف
نارنجی
خودکار آبی
گمشده ی تقدیر
آشنای دور
خاطرات یک عاقد
عرفان نظرآهاری
آوای من
کتابناک
ویکی پدیا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازدیدها:

Design by : Night Skin