تبلیغات
آبسردکن

آبسردکن



براساس یک داستان واقعی و سرگذشت زینب (با نام مستعار)



حدود سه - چهار جلسه ای می شد که استاد گفته بود که یک فصل از کتاب رو بخونیم تا ازمون

 بپرسه و ما هم با پررویی هرچه تمامتر با عنایت به فراموشکاری استاد نیم نگاهی حتی کوچک

هم به کتاب نیانداختیم اما دیگر این هفته مساله جدی شده بود لذا همه ما تمام سعی و تلاش

و همت خود را بکار گرفتیم و آن 10 صفحه ناقابل را به چند قسمت تقسیم کردیم و هرکدام

قسمتی را خواندیم تا با امدادهای همدیگر بتوانیم در برابر استاد سرافراز باشیم و از این امتحان

الهی پیروز و موفق بیرون آییم. همه موفق به خواندن قسمتهایی شدیم الا زینب که در آن

لحظات سخت و دلهره آور مرور درس در پی خوشگذرانی و تفریح در بیرون از خوابگاه بود.

بالاخره زمان موعود رسید همه سر کلاس نشسته بودند نفسها در سینه حبس شده بود و

نگاهها در پی استاد به این ور آن ور می رفت تا ببینند بالاخره کدام انسان کم شانس و بیچاره

ای مورد انتخاب استاد واقع می شود ( در اینجا لازم می دانم تا نکته ای را توضیح دهم : استاد

این درس استادی بسیار ماه ، مهربان ، بذله گو و شوخی تشریف دارند اما در عین حال بسیار

جدی و دروقت مناسب آن هم این پتانسیل را دارند تا شخصیت دانشجویان مظلوم سرکلاس را

به پودر ناقابلی تبدیل نمایند و به طور کلی در حضور دیگران دانشجوی مورد لطف قرار گرفته شده

را بپکانند و ما دانشجویان در عین حال که عاشق این استاد هستیم با تمام وجودمان نیز از

ایشان حساب می بریم و جرئت انجام یکسری از کارها را در کلاس ایشان نداریم ازجمله :

حرف زدن با بغل دستی حتی در حد یک کلمه ، نگاه کردن به هرجایی غیر از چهره استاد ،

خدای نکرده زبانم لال زبانم لال چشمم کور بیرون آوردن موبایل برای نگاه کردن به ساعت ( که در

این مورد دیگر مرگ حتمی شخص مورد نظر را در پی دارد.) و گفتن کلمه خسته نباشید برای

اتمام کلاس که در این مورد حتما به آن فرد نسبت دانکی را می دادند. اما ذکر این نکته لازم

است که استاد عاشق این بودند که بچه ها از ایشان سوال بپرسند زیرا ایشان در پی ارتقا

سطح فکری بچه ها بودند.)

خلاصه در همین بین بود که یکی از بچه ها از استاد سوالی پرسید و استاد هم بیان نمودند که

بگذارید جواب را از یکی از بچه ها بپرسم در همین حین بود که استاد در بین آن همه دانشجوی

درس خوانده مستقیم به سمت زینب آمد و انگشتش را به سمت صورت زینب نشانه رفت و

با این کارش شخصیت او را نشانه گرفت و به او گفت : تو جواب بده؟اگر بخواهم حال زینب را

توصیف کنم  نمی توانم به خوبی از عهده این کار بربیایم پس از توصیف حالش گذر می کنم .

فقط در همین حد بگویم که زینب در حال مرگ بود ( البته زبانم لال ) استاد مانند فرشته مرگ

بر بالای سر او ایستاده بود و من هم نمی توانستم تا به او برسانم. لذا بعد از مکثی طولانی

زینب با تته پته ای فراوان گفت : استاد متاسفانه مطالعه نکرده ام.


استاد از خشم چشمانش رفت در پس سرش و با آن نگاههای شررآمیز به این سو و آنسو رفت

لذا نمی دانست چه بگوید که حق مطلب را ادا کند و در پایان با بیانی غرا و صدایی رسا و بلند

در حضور دهها تن از دانشجویان اعم از دختر و پسر رو به زینب کرده و گفت:


به بز می گفتی می خوند.





پ .ن 1 : در اینجا لازم می دانم تا یک نکته را تذکر دهم به علت اینکه استاد به حد کفایت شخصیت دانشجوی مورد نظر را زیر سوال برده است بنده تصمیم گرفتم تا بیشتر از این باعث زیر سوال رفتن شخصیت این دوست عزیزم نشوم لذا در اینجا از ایشان با نام مستعار زینب نام می برم که می دانم به این نام هم علاقمند است
پ.ن 2 : راستی مفیدیا اگه می تونید حدس بزنید که ایشون کدوم استاد بزرگوار هستند؟
پ . ن 3 : غیر مفیدیا هم اگه می دونن می تونن حدس بزنن

+ نوشته شده در شنبه 23 مرداد 1389 07:58 ب.ظ توسط razi | نظرات()


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

مرجع قالب میهن بلاگ
سایتی پر از شکلک برای وبلاگ شما
افزایش رتبه گوگل
بهترین سایت تفریحی
وبلاگ خاطرات رونیک دانشجوی مجرد ...
آرشیو پیوندهای روزانه
ارسال پیوند


نوشته های پیشین

آبان 1390

مهر 1390

شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388


آرشیو موضوعی

شعر
داستانهای کوتاه
اشوزدنگهه
دستنوشته های خودم

نویسندگان

razi


پیوندها

مرجع قالب میهن بلاگ
خاطرات چادرمشکی
آیینه رو
آمین
ارغوانی شو
به سپیدی شب
آتروپات
دست نوشته های یه دانشجوی رامینی
تا همیشه
کلبه ی آرزوها
گلچهره
س.س.ف
نارنجی
خودکار آبی
گمشده ی تقدیر
آشنای دور
خاطرات یک عاقد
عرفان نظرآهاری
آوای من
کتابناک
ویکی پدیا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازدیدها:

Design by : Night Skin