تبلیغات
آبسردکن

آبسردکن



تولد مریم بود بخاطر همین یه روز عصر با سمیه و فرناز رفتیم خیابون و براش کادو خریدیم شب

که برگشتیم قبل از اینکه مریم بیاد کادوها رو قایم کردیم و دنگها رو هم تقسیم کردیم و من

همش به نسرین سفارش می کردم که مواظب باشه و جلوی مریم سوتی نده.

خلاصه سر شام بودیم و داشتیم شام می خوردیم که من یهو یاد دنگها افتادم که باید به سمیه

می دادیم ....پس.... همچون سخنران های قهار از سر سفره بلند شدم............. دو طرفم رو

نگاه کردم که یه وقت مریم نباشه............. دستام رو بردم بالا ........... خم شدم ........... صدام

رو آوردم پایین ........... و سریع گفتم:

بچه ها ........ بچه ها........... زود باشید دنگهاتون رو بدید.

در همین لحظه یکهو یه صدایی گفت :                            دنگ چی؟

چشمام رفت به سمت صدا ............... یکهو گشاد شد................. کمرم همونجور خم موند

............دستام هم بالای سرم خشک شد............دنیا دور سرم چرخید.

اون صدا متعلق به مریم بود

صدام در نمی اومد بریده بریده گفتم : امروز رفتیم خرید وسیله خریدیم.

مریم که تعجب کرده بود گفت چی خریدید؟ همه چی که داشتیم.

همینجور تو فکرم دنبال کلمه می گشتم که چی بگم که تابلو نشه آخه هیچی هم نخریده

بودیم که سمیه و نسرین طاقت نیاوردند و بلند بلند زدند زیر خنده . دیگه همه چیز لو رفته بود

پس منم زدم زیر خنده و اینقدر خندیدم که دیگه نفسم بالا نمی اومد و سرم گیج رفت و مریم

هم با بزرگواری تمام با اینکه فهمید ماجرا از چه قراره به روی خودش نیاورد و گذاشت تا ما تا فردا

شب (شب تولدش) به ، به قول خودمون پنهانکاری ادامه بدیم و مثلا سورپرایزش کنیم.




پ.ن : راستی در ادامه مطلب هم براتون چند تا عکس گذاشتم

اینا کفشای خودمه برای طرفداران آلستار گذاشتمش





اینم ظهر خوابگاه






کیک تولد خودمه ها فکر نکنید مال مریمه





اینم لیوان های چایی تولدمه






محوطه دانشگاهمونه




اینم همینطور





و همینطور این






اینم طراحی و اجراش از خودمه می بینید چه دوست هنرمندی دارید البته این خوابگاهه ها ما تو خونه مون این همه دمپایی نداریم






و همینطور این








و البته این







از راست به چپ: فرناز ، خودم ، محیا






اینم ساختمون دانشگاه
















اینم کمبود امکانات در خوابگاه رو نشون می ده در قابلمه مون گم شده بود بخاطر همین ما هم از نبوغمون استفاده کردیم








+ نوشته شده در پنجشنبه 24 تیر 1389 03:44 ب.ظ توسط razi | نظرات()


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

مرجع قالب میهن بلاگ
سایتی پر از شکلک برای وبلاگ شما
افزایش رتبه گوگل
بهترین سایت تفریحی
وبلاگ خاطرات رونیک دانشجوی مجرد ...
آرشیو پیوندهای روزانه
ارسال پیوند


نوشته های پیشین

آبان 1390

مهر 1390

شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388


آرشیو موضوعی

شعر
داستانهای کوتاه
اشوزدنگهه
دستنوشته های خودم

نویسندگان

razi


پیوندها

مرجع قالب میهن بلاگ
خاطرات چادرمشکی
آیینه رو
آمین
ارغوانی شو
به سپیدی شب
آتروپات
دست نوشته های یه دانشجوی رامینی
تا همیشه
کلبه ی آرزوها
گلچهره
س.س.ف
نارنجی
خودکار آبی
گمشده ی تقدیر
آشنای دور
خاطرات یک عاقد
عرفان نظرآهاری
آوای من
کتابناک
ویکی پدیا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازدیدها:

Design by : Night Skin