تبلیغات
آبسردکن

آبسردکن

شب امتحان بود و سالن مطالعه خوابگاه گوش تا گوش پر بود و همه با جدیت هر چه تمامتر

مشغول از بر کردن دروس بودند همه سرها به سمت پایین بود و در حال وز وز کردن بودند و در

این بین فقط 2 سر بود که پایین نبود و عین فرفره داشت می چرخید . اونا به جای کتاب خوندن

به این و اون نگاه می کردند و می خندیدن ( البته باید اذعان کنم که کار ناشایستی می کردند) و

اون 2 نفر کسانی نبودند جز من و پری که تازه 2 دقیقه بود که نشسته بودیم و فقط 4 خط خونده

بودیم که حوصله مون سر رفت پس تصمیم گرفتیم که بریم و به بقیه بچه ها سر بزنیم بلکه یک

کم حوصله مون سر جاش بیاد تا بتونیم دوباره 5 خط دیگه بخونیم. پس بلند شدیم و از سالن

مطالعه اومدیم بیرون و به سمت اتاق تربیت بدنی رفتیم تا یک کم مریم و ثنا رو که اونجا داشتند

درس می خوندند انگولک کنیم و بخندیم. رفتیم اونا رو انگولک کنیم غافل از اینکه خودم انگولک

شدم و اونا خندیدند. داخل اتاق یک ترد میل وجود داشت و یک شیطان بی پدر مادر که من ابله

رو وسوسه کرد و به من گفت که بیا با این دوی ثابت سرسره بازی کن و من به عنوان یک انسان

فاقد شعور وسوسه شیطان عزیز رو پذیرفتم و دوستانم هم مرا به این امر تشویق کرده و مرا

تحریک کردند گویا در آن اتاق یک انسان ذی شعور وجود نداشت.

 پس به سمت آن دستگاه شیطانی رفته آن را روشن نموده و پاهایم را در دوسمت آن قرار دادم

و سرعت آن را به حد نهایت رساندم تا شادی ام افزونتر گردد و بعد.......

(به صورت اسلو موشن بخوانید)

به .............روی.............. آن............ نشستم و .............چشمانم.............را...........بستم

 (حالا به صورت تند بخوانید)

به صورتی وحشیانه سر خوردم چرخیدم و کله نازنینم با شدت هر چه تمامتر به دیوار کوبیده شد

 و مخم به طور حقیقی تکان شدیدی خورد و بعد پرت شدم به سمت یک دستگاه دیگر و آن

دستگاه روی من سقوط کرد و به طور کلی پکیدم.

(حالا به صورت معمولی بخوانید)

تلو تلو خوران از جایم بلند شدم. تشخیص زمان و مکان را از دست داده بودم و فقط به این فکر

می کردم که تا مدتی نباید بخوابم مبادا که خونریزی مغزی کرده باشم و جان نازنینم را از دست

بدهم. با خود می گفتم الان دوستانم دورم را گرفته و با مهربانی از من پرستاری می کنند اما دو

انسان فاقد شعور آنجا بودند که فقط قهقهه سر می دادند و فقط ثنا بود که این بین مانده بود و

نمی دانست که باید بخندد و یا نگران من باشد آنها آنقدر عربده کشیدند تا اینکه مسئول

خوابگاه بیدار شد و آنها رو توبیخ کرد و من انگولک شده رو چپ چپ نظاره کرد و رفت.


پ.ن: فقط خدا رو شکر می کنم که در اون لحظه الهام و سمیه خواب بودند وگرنه حسابی آبروی من رو در کوی و برزن می بردند و من علاوه بر انگولیدگی بی آبرو هم می شدم         

+ نوشته شده در شنبه 25 مهر 1388 03:14 ب.ظ توسط razi | نظرات()


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

مرجع قالب میهن بلاگ
سایتی پر از شکلک برای وبلاگ شما
افزایش رتبه گوگل
بهترین سایت تفریحی
وبلاگ خاطرات رونیک دانشجوی مجرد ...
آرشیو پیوندهای روزانه
ارسال پیوند


نوشته های پیشین

آبان 1390

مهر 1390

شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388


آرشیو موضوعی

شعر
داستانهای کوتاه
اشوزدنگهه
دستنوشته های خودم

نویسندگان

razi


پیوندها

مرجع قالب میهن بلاگ
خاطرات چادرمشکی
آیینه رو
آمین
ارغوانی شو
به سپیدی شب
آتروپات
دست نوشته های یه دانشجوی رامینی
تا همیشه
کلبه ی آرزوها
گلچهره
س.س.ف
نارنجی
خودکار آبی
گمشده ی تقدیر
آشنای دور
خاطرات یک عاقد
عرفان نظرآهاری
آوای من
کتابناک
ویکی پدیا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازدیدها:

Design by : Night Skin