تبلیغات
آبسردکن

آبسردکن

بخاطر برپا کردن نمایشگاه اردوی جهادی دانشگاه مونده بودیم و می خواستیم که کمک کنیم شب شده بود و دانشگاه خالی خالی بود همه جا تاریک بود و غیر از من و سمیه و مریم و فاطمه و مهدیه و طبرسی فکری و محمدی و احمدی جنبنده دیگری نبود.

برداشت اول

همه توی آمفی تئاتر جمع شده بودیم و داشتیم عکسها رو می چسبوندیم که قرار شد من وسمیه بریم و از توی کانون دو تا کتاب بیاریم . خوشحال و خندان رفتیم و عربده کشان و قهقهه زنان داشتیم برمی گشتیم که یهو سر پیچ آقای محمدی جلومون ظاهر شد. هرسه جا خوردیم من دستم رو که تا پس سرم بالا برده بودم سعی کردم طوری که دیده نشه آروم بیارم پایین. آقای محمدی گفت که می شه کلید کانون رو بدید و من که تا دو دقیقه پیش داشتم جیغ می زدم صدام رو نازک کردم و عین خانمهای متشخص گفتم بفرمایید.

برداشت دوم

شام برامون ساندویچ با نوشابه پرتقالی آورده بودند که مریم پاشد(قپی اومد) و گفت یعنی چی من نوشابه مشکی می خوام بعد رفت دم پله ها و بلند گفت الان می رم ببینم نوشابه اونا چه رنگیه اگه مشکی بود بزور ازشون می گیرم چه معنی داره من دلم نوشابه مشکی می خواد که یهو دیدیم صدای خنده آقایون اومد ما گمان می کردیم که آقایان داخل کانون شام خود را میل و نوش جانشان می کنند اما گویا گرسنگی امان نداده و همان کنار پله ها نشسته و صیغه بلعت را در مورد شامشان اهتمام داشتندی و به علت تاریکی هوا ما آنها را ندیدندی.

برداشت سوم

ساعت 12 شب  بود و وقت برگشتن به خوابگاه شد آقای فکری برای ما یک آژانس گرفتند و ما هم راه افتادیم تا برویم و سوار شویم که من احساس تشنگی کرده و به سمیه جان فرمودم سمیه جان من بسی احساس تشنگی می کنم می شود نزول اجلال کرده و دو قدم آنسوتر آب میل نماییم اما سمیه جان فرمودند مگه اون خراب شده آب نداره می ریم خوابگاه اونجا دردت کن. در همین موقع بنده دیدگانم را به شیشه روبرو دوختم و در انعکاس آن آقای فکری را نظاره کردم که از صحبت سمیه جان تبسمی گشاده بر لب داشتند و سمیه را در ذهن خود یک دختر بی آبرو تصور کردند(البته ما گمان می کنیم که اینگونه برداشت کردند) .

برداشت چهارم

سوار آژانس شدیم که راننده گفت آدئرستون کجاست منم بی درنگ گفتم بنیاد خ مطهری که یهو دیدم مریم و سمیه تو خودشون ترکیدند و بی صدا قهقهه سر دادند چون اگه زمانی به گوش من شک داشتند اونموقع مطمئن شدند که من واقعا مادرزادی کر تشریف دارم چون راننده اصلا هیچی نگفته بود


+ نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر 1388 06:54 ب.ظ توسط razi | نظرات()


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

مرجع قالب میهن بلاگ
سایتی پر از شکلک برای وبلاگ شما
افزایش رتبه گوگل
بهترین سایت تفریحی
وبلاگ خاطرات رونیک دانشجوی مجرد ...
آرشیو پیوندهای روزانه
ارسال پیوند


نوشته های پیشین

آبان 1390

مهر 1390

شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388


آرشیو موضوعی

شعر
داستانهای کوتاه
اشوزدنگهه
دستنوشته های خودم

نویسندگان

razi


پیوندها

مرجع قالب میهن بلاگ
خاطرات چادرمشکی
آیینه رو
آمین
ارغوانی شو
به سپیدی شب
آتروپات
دست نوشته های یه دانشجوی رامینی
تا همیشه
کلبه ی آرزوها
گلچهره
س.س.ف
نارنجی
خودکار آبی
گمشده ی تقدیر
آشنای دور
خاطرات یک عاقد
عرفان نظرآهاری
آوای من
کتابناک
ویکی پدیا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازدیدها:

Design by : Night Skin