تبلیغات
آبسردکن

آبسردکن

چندی بود که من و عارفه(دختر دایی ام) بعلت 275 گرم اضافه وزن تصمیم گرفته بودیم که به خود

تکانی داده و این چربی های اندک را از بدنمان بزداییم پس قصد پارک نموده و رهسپار آن دیار

سبز گردیدیم که در جوار یک باغ مخروبه بود و زمان این امر خطیر را به اوان صبح موکول کرده

بودیم پس من و عارفه ساعت 7 صبح همدیگر رادر آن مکان مبارک ملاقات نموده و بعد از دیده

بوسی فراوان و نوش جان کردن یک صبحانه مفصل و شاهانه همی شروع به قدم زدن کردیدیم

تابعد از آن آرام آرام اندکی همی بدویم پارک مملو بود از جوانمردان عرصه انسانیت غیرت حمیت

و تعصب در حین دویدن بودیم که مشاهده نمودیم عمله ای پری رو در نزدیکی ما اطراق کرد و

همی بر ما نظر می افکند هرچه او بیشتر ما را می پایید ما بیشتر خودمان را میگرفتیم مامنتظر

بودیم که اگر نزدیک شد وخواست به ما شماره بدهد به او کلمات مبتذل اعطا کنیم در همین

خیالات بسر می بردیم که مشاهده نمودیم آن پریچهر در حال انگولک کردن کوله بار عارفه است

همی 2 میلی متر چشمانمان گشاد شد نه بیشتر بعد دیدیم کیفی را که بسیار برای ما آشنا

بود برداشته و شروع به دویدن کرد و به درون باغ رفت دیگر چشمانمان از کاسه درآمد و دهان باز

نموده رو به باغبان مهربان و جسور بوستان نموده وعربده زدیم :   دزد     اما این دلیر مرد دیار

سبز به روی مبارک نیاورده و همچنان به آبیاری پرداخت پس ما هم با خود گفتیم لابد مسئله

مهمی نیست و به دویدن ادامه دادیم (البته باید اذعان داشت که درون کیف جز 3 لیوان بدون در

قراضه ویک فلاسک uniqe اصل و مقداری نان چیز دیگری نبود) فقط در این بین من قدری کلمات

رکیک به کار بردم اما عارفه بسیار خویشتن دار بود با خود همی گفتم عجب دختر با خدایی

گویی دل در دیار دیگر دارد و به این دنیا وابسته نیست بعد از ورزش صبحگاهی با اندکی وهم

وترس ولرز و وحشت و خوف و رعب تصمیم گرفتیم که قدم در آن باغ اسرار آمیز  گذاشته و حق

 خود را از آن عمله ی گندچهره همی باز ستانیم پس با شجاعت هرچه تمامتر و مجهز به کارد

پنیر خوری قدم در کثافات آن باغ مخوف گذاشتیم ولی هر چه جستیم کمتر یافتیم و دست از پا

دراز تر به پارک بر گشتیم و به سمت خانه هایمان به راه افتادیم تازه به خانه رسیده بودم که

عارفه زنگولید قال عارفه : هاه هاه هاه(صدای نفس نفس زدن) راضیه هاه هاه مرتیکه بیب

بییییییییییییییییب بییییییییب بیب(به علت رکیک بودن کلمات سانسور می شود) رو تو پارک دم

 خونمون دیدم اما به هر جوونمردی گفتم که کمکم کنه جوانمردان اعم از پیر و جوان یک

گوششان در شد ودیگری دروازه در همان اثنا گندچهره من رو دید و شناخت و من هم رفتم بهش

گفتم بیب بیییییییب بیب بیشعور کثافت کیفمو پس یده حالت گرفته شد هیچی توش نبود

بیییب بیب اونهم با کمال وقاحت گفت کثافت خودتی( گویا بقیه اش را قبول داشت ) و کیف را به

سمت من پرتاب کرد.

پایان ماجرا

پ.ن: در پایان از باغبان محترم پارک و...... بعلت همکاری مضاعف سپاسگذاریم


این داستان واقعی بود

+ نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد 1388 07:36 ب.ظ توسط razi | نظرات()


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

مرجع قالب میهن بلاگ
سایتی پر از شکلک برای وبلاگ شما
افزایش رتبه گوگل
بهترین سایت تفریحی
وبلاگ خاطرات رونیک دانشجوی مجرد ...
آرشیو پیوندهای روزانه
ارسال پیوند


نوشته های پیشین

آبان 1390

مهر 1390

شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388


آرشیو موضوعی

شعر
داستانهای کوتاه
اشوزدنگهه
دستنوشته های خودم

نویسندگان

razi


پیوندها

مرجع قالب میهن بلاگ
خاطرات چادرمشکی
آیینه رو
آمین
ارغوانی شو
به سپیدی شب
آتروپات
دست نوشته های یه دانشجوی رامینی
تا همیشه
کلبه ی آرزوها
گلچهره
س.س.ف
نارنجی
خودکار آبی
گمشده ی تقدیر
آشنای دور
خاطرات یک عاقد
عرفان نظرآهاری
آوای من
کتابناک
ویکی پدیا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازدیدها:

Design by : Night Skin