تبلیغات
آبسردکن

آبسردکن

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تنش از گل سرخ.

اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد.

و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم.



اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن

اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.


*


سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که

عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.

پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.


*


و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.

هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و

استخوان.

و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه

قلبش از جا کنده شد.

سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار

نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر*


آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.



عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در یکشنبه 22 آبان 1390 10:10 ق.ظ توسط razi | قلپ آب سرد()




نمی دونم می دونید یا نه مساله اینجاست که من  یه مقداری با گوشم مشکل دارم نه اینکه

گوشم مشکل داره ها من با گوشم مشکل دارم یا نه بهتره بگم که گوشم با من مشکل داره آخه

گوشم خیلی هم خوب کار می کنه یعنی اینکه خیلی هم تیزه ها اما یه موقع هایی من حواسشو

پرت می کنم اونوقت این بنده خدا هم غلط غلوط می شنوه البته من از قصد حواسشو پرت نمی

کنم دست خودم نیست که یه موقع هایی می رم تو فکر اونوقت گوشمم می ره تو فکر اونوقت به

وظایفش خوب عمل نمی کنه .


برای مثال به چند نمونه اش توجه کنید:



مورد اول:


از دستشویی واحدمون تو خوابگاه اومدم بیرون سمیه  می پرسه: راضیه دستشویی خالی شد؟ 

منم گفتم آره بیا برو . یهو می بینم چشاش گشاد شد.
 
نگو سمیه پرسیده بوده : راضیه پینک به فارسی چی می شه؟ (خودمونیم ها آخه سرصبحی آدم

همچین سوالی می پرسه؟ خب منم چون نشنیدم چی گفت خودم یه حدسی زدم)




مورد دوم:


سمیه مریض شده بود و ما هم رفته بودیم درمانگاه تا سمیه آمپولشو بزنه، منم تو صف وایسادم تا

نوبتمون بشه یه خانمی پشت من وایساده بود، برگشت و از من پرسید: خانم شما کلاس

چندمید؟  منم با حالتی که انگار بهم برخورده یه بادی انداختم به غبغبو گفتم که خانم من

دانشجوام. یهو دیدم چشای خانمه گرد شد سمیه هم زیر زیری زد زیر خنده ،

نگو خانمه گفته بود که :خانم نوبت شما کی می شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟




مورد سوم :


دسته جمعی با بچه ها رفته بودیم کافی شاپ و فقط مریم نیومده بود آخه امتحان داشت نشسته

بودیم که در همین موقع مریم یه اس ام اس به سمیه داد و سمیه هم برای ما خوندش بعد من

گفتم که وا اخه چه وقت اینکاراست چه ربطی داره. سمیه که با گوش من آشنا بود چپ چپ نگام

کردو گفت راضیه جان عزیزم بگو چی شنیدی؟؟؟؟؟ منم با ترس و لرز گفتم که خب مریم گفته : اگه

می تونید 10 بار بگید مرگ بر شاه.  

بازم بچه ها ترکیدند از خنده .

نگو مریم گفته بوده که : اگه می تونید 10 تا برگه A4 بگیرید.




مورد چهارم:


من شعرای خواننده ها رو هم غلط غلوط می شنیدم تازه با اعتماد به نفس با صدای بلند این غلط

غلوطا رو هم می خوندم.


خواجه امیری می خونه : اگه حافظ اگه قهوه اگه رمل

من می شنیدم: اگه حفظعته قهوه اگه رمل


مجید اخشابی می خونه: ما گم شدیم باید بیاد

من می شنیدم: بابام شدی باید بیای




موردپنجم:


اینو دیگه قبلا براتون تعریف کردم ماجرای همون آژانسه رو می گم.


+ نوشته شده در جمعه 29 مهر 1390 12:25 ب.ظ توسط razi | قلپ آب سرد()










‫راهروی بیمارستان – روز – داخلی

مردی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب. در انتهای کادر در بزرگی دیده می

شود با تابلوی "اتاق عمل".

چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج می شود. مرد نفسش را

در سینه حبس می کند. دکتر به سمت او می رود. مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند...

دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. اما به علت

شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده. ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع

کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم... باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش

غذا بدی، روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی... اون

حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده...

با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود، به دیوار تکیه می دهد. سرش گیج

می رود و چشمانش سیاهی می رود.

با دیدن این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد و می گوید:

هه هه! شوخی کردم... زنت همون اولش مُرد !!

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور 1390 05:12 ب.ظ توسط razi | قلپ آب سرد()


نمی دونم تا حالا شده که بیفتید رو دنده بدشانسی یا نه. اما این اتفاق برای من تو سال دوم

دانشگاه افتاد و از بس بدشانسی آوردم  که انگشت نمای عام و خاص شدم.حالا چند نمونه شو

براتون می گم:


1 : سرکلاس تحولات سیاسی و اجتماعی بودیم و چون این کلاسی بود که همش خوابمون می

برد برای اینکه یه کم تنوع ایجاد بشه می رفتیم و ردیف آخر آخر کلاس می نشستیم تا محدوده

دیدمون هم وسیعتر بشه.

خلاصه استاد با بیان ظریف و خواب آور خود در حال جزوه گفتن بود و من ومحیا هم تند تند عین این

میرزا بنویس ها در حال نوشتن بودیم خداوکیلی ذره ای هم بازیگوشی نکردیم تا اینکه فقط درحد

یک جمله(خداییش راست می گم) از محیا سوالی پرسیدم که ناگهان طوفانی اومد و منو محیا رو

دربرگرفت:

استاد(بالحن خیلی عصبانی و بالحن کشیده بخوانید): آخه.. چرا.. اینجوری.. می کنید ؟ چرا..

سر..کلاس.. حرف می زنید ؟ منظورم با شما خانمهاست ...اگه ناراحتید.. برید.. بیرون...... من..

براتون.. غیبت نمی زنم ..... چرا.. کلاسو.. بهم می ریزید ؟ این چه.. کارائیه.. که شما می کنید ؟

من اصلا.. مشکلی.. ندارم سر کلاس.. نیاید (یه شعری هم خوند که من چون زل زده بود بهم و

تندتند بد وبیراه می گفت استرس داشتم هیچیشو نفهمیدم)

از اون بدتر همه برگشته بودند و زل زل منو فقط منو نگاه می کردند و می خندیدند آخه جلوی محیا

یکی نشسته بود و کسی نمی دیدش جالبی قضیه اینجاست که محیا هم فکر کرده که استاد با

یکی دیگه است و همراه بقیه کرکر به خودش و من خندیده......


2 : یک همایشی هرسال در 3 خرداد (روزتولدمن) در آمفی تئاتر دانشگاه به مناسبت آزادی

خرمشهر برگزار می شد و ما هم یکجورایی توی برگزاریش دخیل بودیم.

اون سال هم همایش برگزار شده بود و سردار علی فضلی رو هم دعوت کرده بودند تا صحبت کنه و

همه هم توی آمفی تئاتر جمع شده بودند و ما هم تقریبا اون ردیفای اول نشسته بودیم و هم

ردیفمون هم کسایی نشسته بودن که ما باهاشون رودربایستی داشتیم و می خواستیم که

باکلاس جلوه کنیم.

سمت راستم فرناز نشسته بود ، من وسط بودم ،سمت چپم هم سمیه نشسته بود در همین

موقع سردار فضلی یه چیزی گفت که فرناز می دونست پس از اینور من دراز شد تا اونور منو به

سمیه گفت بیا ... سمیه هم از اونور من دراز شد تا اینورم و فرناز گفت من اینو می دونم تندتند

شروع کرد به تعریف کردن برای سمیه............. اما من همچنان مصمم داشتم به سخنرانی گوش

می کردم ها ........


در همین موقع آقاهه یه چیزی تو حرفاش  گفت اما من چون دوتا زنبور دم گوشم داشتن وزوز می

کردن هیچی نفهمیدم.

بعد..........آقاهه..........دقیقا دقیقا ........انگشتشو گرفت سمت منو گفت.......شما خانم شما

بگید من الان چی گفتم؟............(انگار که جلسه درسه و همه مجبورن که به حرفاش گوش کنن)

منو می گید ازخجالت آب شدم. فرورفتم تو صندلیم تا کسی منو نبینه غافل از اینکه  همه منو

دیدن و بازم آبروم رفت.

منم به آرومی به آقاهه گفتم ببخشید نمی دونم............



بازم از بدشانسی هام هست اما چون متن طولانی شد می ذارم برای بعد.


+ نوشته شده در چهارشنبه 19 مرداد 1390 02:49 ب.ظ توسط razi | قلپ آب سرد()











روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار

داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از

کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه

داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و

اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز

نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده

است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است

که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز

خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه

خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است

ولی روی تابلوی او خوانده میشد:


 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

+ نوشته شده در جمعه 7 مرداد 1390 08:00 ب.ظ توسط razi | قلپ آب سرد()





همش فکر می کردم که وقتی که این 4 سال تموم بشه و من فارغ التحصیل بشم خیلی خوشحال
خواهم بود و همه چیز برام خوب و قشنگه.

حالا اون 4 سال تموم شده و من فارغ التحصیل شدم ولی اصلا فکر نمی کردم که اینقدر تلخ باشه
حالا به جای اینکه کامم شیرین شیرین باشه، تلخه،تلخ تلخ.

حالا........

همیشه فکر می کردم شب فارغ التحصیلی بهترین شب عمرم خواهد بود، ولی حالا می بینم که
تلخترین شب عمرم بوده اگه بگم خوشحال نیستم دروغ گفتم اما خیلی خیلی بیشتر از اون ناراحتم.



"خیلی سخته که خدا یه چیزی رو بهت بده و بعدم اونو ازت پس بگیره."

من سعی کردم قدر داشتنشو بدونم اما بازم ازم گرفتش. حالا می فهمم که لیاقتشو نداشتم.
شایدم خدا می خواسته یه مدت کوتاه طعم شیرین داشتنشو بچشم(منظورم از اون دانشگاه
نیست).پس بازم میگم خدایا شکرت.


ترم اول که بودم همش به خدا غر می زدم که خدا پس کی این 4سال تموم می شه؟ حالا.....اون
4 سال تموم شده و من به خدا می گم خدایا چرا تمومش کردی؟......


+ نوشته شده در چهارشنبه 8 تیر 1390 05:12 ب.ظ توسط razi | نظرات()



روز قسمت بود ، خدا هستی را قسمت می کرد . خدا گفت : چیزی از من بخواهید هر چه که

باشدشما را خواهم داد سهم تان را از هستی طلب کنید زیرا که خداوند بسیار بخشنده است . و

هر که آمد چیزی خواست یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن . یکی جثه ای بزرگ

خواست و آن یکی چشمانی تیز . یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را .دراین میان کرمی

کوچک جلو آمد و به خدا گفت : خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم نه چشمانی تیز و

نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی نه آسمان و نه دریا ، تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت

را به من بده و خدا کمی نور به او داد .

نام او کرم شب تاب شد .

خدا گفت : آن نوری که با خود دارد بزرگ است . حتی اگر به قدر ذره ای باشد . تو حالا همان

خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی . و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید

که این کرم کوچک ، بهترین را خواست زیرا از خدا جز خدا نباید خواست . هزاران سال است که او

می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و

کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است .



عرفان نظرآهاری


+ نوشته شده در جمعه 27 خرداد 1390 04:14 ب.ظ توسط razi | نظرات()









این اتفاق در زمستان 86 زمانی که من ترم اول بودم افتاد :






شب بود و همه خواب بودند. اتفاقا منم خواب بودم اما داشتم یه خواب بد می دیدم.........خواب

می دیدم که یکی از اون هفت پادشاه هی داره با چکش می کوبه روی سرم و صدای بدی ایجاد

می کنه. اول آروم بود:

تق ................................تق.............................تق ........................... تق

.......................... اما کم کم داشت تند می شد تق ......... تق ......... تق ........ تق .... تق

... تق ..تق تق تق تق تق تق ام بعد که تق تق ها تندتر شد صداش تبدیل به شر شر شد. در

همین موقع بود که از خواب پریدم و احساس کردم که بالای تختم خیس آب شده و صدای شر

شر توی خوابم هم همچنان ادامه داره . از تخت پایین پریدم (آخه من طبقه دوم بودم) و لامپ رو

روشن کردم که یهو دیدم همه اتاق خیس شده و از دریچه ای که از حیاط به سقف اتاق ما باز

می شه داره مثل آبی که از شلنگ میاد آب می ریزه. یهو قلبم گرفت پیش خودم گفتم یعنی

چی شده؟ سیل اومده؟ یعنی تابستون زود رس اومده و برف و یخهای توی حیاط آب شده و داره

می ریزه پایین. داد زدم که بچه ها بیدار شن و از اتاق بریم بیرون چون از یکی شنیده بودم که

آب رفته بوده زیر سقفشون و سقف خونشون اومده بوده پایین. همه بیدار شدن  به جز سمیه،

اتفاقا تختش هم نزدیک همون دریچه بود، آب همچنان داشت باشدت می اومد و به مقدارش

هم لحظه به لحظه اضافه می شد. رفتم جلو و سمیه رو تکون تکون دادم اما بیدار نمی شد ،

گفتم الان سقف میاد رو سرت اما پا نمی شد همه بچه های طبقه بالا و اتاق بغلی و مسئول

خوابگاه از سروصدای من و آب بیدار شده بودن و اومده بودن پایین دم در اتاق و با دهانهای باز و

چشمهای گشاد نظاره گر استخر آبی بانوان بودن. اما سمیه همچنان خواب بود عاقبت اینقدر

بالا و پایینش کردیم که خانم منت نهادند و چشماشونو باز کردند و ماهم بزور کشوندیمش بیرون

از اتاق . تمام موکت اتاق خیس خیس شده بود. همه مون تمام وسایلمون رو از اتاق آوردیم

بیرون. همه از تعجب شاخ دراورده بودن ، اما هنوز منشأ ریزش آب مشخص نشده بود. ساعت 3

نصفه شب بود و همه توی زیرزمین که همون واحد ما بود جمع شده بودند. آخرسر مسئول

خوابگاه رفت و به آقای نیک کار (مسئول امور دانشجویی ) زنگ زد که تشریف بیارن خوابگاه.

وقتی که آقای نیک کار اومد مشخص بود که بزور از خواب پاشده و سراسیمه کنان اومده بود آخه

جوراب پاش نکرده بود.

بعد از تحقیقات فراوان مسئول محترم  مشخص شد که لو له ها بر اثر سرما ترکیده و حالا که هوا

یه مقدار گرمتر شده یخش آب شده و اول قطره قطره اما بعد عین وحشی ها از لوله آب حیاط

جاری شده و از سقف اتاق ما ریخته پایین. آقای نیک کار هم رفت فلکه آب روبست.


خلاصه ما چه چیزایی که تو این خوابگاه ندیدیم.............کلی به تجاربمون اضافه شد.





پ.ن : نمی دونم چرا همش فکر می کنم که این پست رو قبلا براتون گذاشتم


+ نوشته شده در جمعه 6 خرداد 1390 09:05 ب.ظ توسط razi | نظرات()






یه روز یکی از خدا می پرسه:

خدایا ۱۰۰۰ سال برات چقدره؟

خدا می گه:

به اندازه ی یک دقیقه!

باز از خدا می پرسه:

خدایا ۱۰۰۰۰۰۰۰ دلار برات چقدره؟

خدا می گه:

به اندازه ی یک ریال!

می گه:

پس خدا یک ریال به من بده!

خدا می گه:

باشه فقط یک دقیقه صبر کن!!!


+ نوشته شده در پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390 07:08 ب.ظ توسط razi | نظرات()



                                



                       آخرین انسان زمین تنها در اتاقی نشسته بود ناگهان در زدند.


+ نوشته شده در شنبه 3 اردیبهشت 1390 07:28 ب.ظ توسط razi | نظرات()


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

مرجع قالب میهن بلاگ
سایتی پر از شکلک برای وبلاگ شما
افزایش رتبه گوگل
بهترین سایت تفریحی
وبلاگ خاطرات رونیک دانشجوی مجرد ...
آرشیو پیوندهای روزانه
ارسال پیوند


نوشته های پیشین

آبان 1390

مهر 1390

شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388


آرشیو موضوعی

شعر
داستانهای کوتاه
اشوزدنگهه
دستنوشته های خودم

نویسندگان

razi


پیوندها

مرجع قالب میهن بلاگ
خاطرات چادرمشکی
آیینه رو
آمین
ارغوانی شو
به سپیدی شب
آتروپات
دست نوشته های یه دانشجوی رامینی
تا همیشه
کلبه ی آرزوها
گلچهره
س.س.ف
نارنجی
خودکار آبی
گمشده ی تقدیر
آشنای دور
خاطرات یک عاقد
عرفان نظرآهاری
آوای من
کتابناک
ویکی پدیا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازدیدها:

Design by : Night Skin